/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

((اتفاقا عشق هميشه بد فرجام و مزخرف هم هست ! عشق هميشه بد فرجام و مزخرف هست !عشق هميشه بد فرجام و مزخرف هست !عشق هميشه بد فرجام و مزخرف هست !عشق هميشه بد فرجام و مزخرف هست !عشق هميشه بد فرجام و مزخرف هست ! نويسنده ء اين کامنت به جرات تمام اعلام ميکند هرگز غير از اين وجود نداشته و نخواهد داشت. من شعر اين آقای نصرت خان رو خوب درک ميکنم. بخون آواز بخون حتی در فرجام فرهاد... در پناه خدا عزيز باشی))... ميدونی اينو کی برام نوشتی؟.... ۲۴ آذر ۸۳... چند سال پيش ميشه؟... پس چرا باز ما فريب اين لعنتی رو می خوريم؟

فرهاد

اينم اولين کامنت بهار خانم برای من در تاريخ ۲۰ اسفند ۸۲ : ((سلام فرهاد عزيز! اولا بگم که يه ذره اسپند واسه خودت دود کن چون حسابی بهت حسوديم شد. آخه خيلی نازمينويسی. عين روزنامه نگارها! دوما بگم که فرهاد جان اين يه احساس کاملا طبيعيه! چون همه ماها نزديک سال جديدکه ميشه به ياد از دست داده های سال پيش،( آدمها، موفقيتها، فرصتها، پولها و چيزهايی از اين قبيل که از دستشون داديم) حسرت ميخوريم و احساس بدی پيدا ميکنيم. اما برای رفع اين مورد ، پيشنهاد ميکنم يه سری به بلاگم بزنی. همين الان آپ کردم. از آشناييت خوشحال شدم و برايت آرزوی موفقيت و شادی در سال جديد ميکنم.))

فرهاد

دلم برای اون موقع ها تنگ شده... خيلی زياد... يادش بخير!

بهار

سکوت سرشار از ناگفته هاست. دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده می گيرد. و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند «سکوت سرشار از ناگفته هاست»... اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیاورده در این سکوت « حقیقت ما نهفته است». ......... .... ..

...

کاش حالا که « عشق حرفه ای » را نوشتی، آنقدر شهامت داشتی که راه را بر پاسخ نبندی .

...

برای « عشق حرفه ای » مينويسم . می توانی نخوانده حذفشان کنی .

...

1) البته ! قبول دارم گذشته هایی که گفتی پاک شدنی نیستند ، هر چند به قول خودت گذشته اند . 2) من تو را نکشتم که حالا بخواهم از آن لذت برم یا در عذاب باشم . 3) راست می گویی . این دنیا پر از آلودگی ست . از آلوده بودنش همین بس که : از تو گلایه دارند ، با تو دشمنی دارند ، آن وقت در کمال بی رحمی و بی انصافی لعنت خدا را برای عزیزانت میخواهند ! این اگر پستی وآلودگی نیست پس چیست ؟ نام برازنده اش را شما به من یاد بده . همان طور که پیش از این به من آموختی نام هرنوع حرف ناخوشایندی را تهمت بگذارم حتی اگرآن حرف " بالای چشمت ابرو" باشد ! 4) چشمان من هم -- همان چشمانی که میگفتی قشنگترینند ، نازنین ترینند و برایشان جان میدهی (!!!)-- به خوبی شاهد بودند که چه طور در همه جا و همه ی موارد ، خود را کاملا برحق و مرا باطل شمردی . جالبتر اینکه اگر حرفی را تو میزدی میشد حق ، اما همان حرف اگر بر زبان من جاری میشد بی تردید ناحق بود !!!

...

5) اگر چشمان تو نمی دانستند ، دل من هنوز هم که هنوز است درنیافته که قصه های فوق ِافسانه ای که تو از عشق برایش می گفتی را باور کند یا نفرین های وحشتناک شب و روزت را . اما این را از مدتها پیش خوب فهمید که در هر مورد و مسئله ای ، خواه کوچک و کم ارزش ، خواه بزرگ و پر اهمیت ، اگر با علی نباشد بی شک دشمن قسم خورده ی علی ست و علی حق دارد هر قدر و هر نوع که میلش کشید ، او را نفرین کند !!! و این اصلا هم با عشق و علاقه ی وافری که از آن دم میزند در تناقض نیست !!! 6) نوشتی مدتهاست که خون دل میخوری ، اما نه از دست من که از دست ... . خواستم بگویم از دست من هم میتوانی خون دل بخوری . فکر نکن اگر میگفتی از دست تو خون دل میخورم و به خاطر تو در عذابم ، بر عشق ِ بی مانندت نسبت به من خللی وارد میشد . البته این را هم بگویم که : خون دل خوردن ، به خصوص از دست من ، اساسا کار بیهوده ایست ! مثل همان ( بیخودی ) زیر آفتاب ایستادن برای دیدنم ! 7) سند شکست عشق پیش ترها با نفرین های عرش لرزان تو امضا شده بود ، امضا کردن یا نکردن من چندان اهمیتی نداشت ، اصلا دیگر نیازی به این امضای دیر هنگام از جانب من نبود .

...

8) بعید هم به نظر نمی رسد که همه چیز را با فوتبال – که به واقع عشق حقیقی و افسانه ای تو همان بوده و هست – مقایسه کنی ! میدانی ، این جمله ات را که خواندم یاد گذشته ها افتادم ؛ باز هم تاییدی بر این گفته ات که گذشته ها فراموش شدنی نیستند . گفته بودی : " ... جان ، باور کن که من تو رو بیشتر از فوتبال دوست دارم (!!!) " افسوس که آن زمان هوش یاریم نکرد تا بتوانم از همین جمله ی بس عاشقانه ات (!!!!!) حدیث مفصل عشق وافرت نسبت به خود را بخوانم ! 9) من نه تنها حرفه ای بازی نکردم که اصلا بازی نکردم . یعنی اصلا " بازی" کردن بلد نبودم . قبلتر هم چند باری گفته بودم و شنیده بودی که : " این عشق را نثار دیگری کن . کسی که نه دلت را بشکند ، نه خون دلت دهد و نه قصد کشتنت را داشته باشد." اما هر بار که گفتم ، تو مرا با خشم به سکوت واداشتی . 10) دیگر اینکه از بیان نامم ابا یا ترسی ندارم اما گفتم شاید نوشتن نامم به دلایلی خلاف میل تو باشد و بدین ترتیب من چون خلاف میل تو عمل کرده ام ، چون همیشه مستحق نفرین تو و عذاب خداوند شوم . گفتم نکند از آسمان خدا بر سرم سنگ ببارد !

...

11) اصلا دوست نداشتم که مسائل خصوصی به اینجا کشیده شوند . همین حالا هم از نوشتن این حرفها ، اینجا ، راضی نیستم اما باور کن که مسببش خود تو بودی که " عشق حرفه ای " را نوشتی . این را که ان شاء... قبول داری ؟ 12) راستی دیدی که : یار جز سر جور و ستم نداشت ؟... بشکست عهد و از غم تو هیچ غم نداشت ؟ پس با خیالی آسوده تر از قبل به نفرین هایت ادامه بده .