خاک فراموش شده

اون سررسید قرمز که روش با خط طلایی چاپ شده بود 1376 رو از زیر اون کارتن پر از کتاب کشیدم بیرون . دفتر روزهای جوانیم بود در دوازده سال پیش . دفتر رو باز کردم . با خودکار مشکی از هشت کتاب نوشته بودم :

در شب تردید من ، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا، خاک فراموشی کجا.

دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.

اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایه ترسی به ره لغزید و رفت.
جویباری خواب می بیند مرا.

در نسیم لغزشی رفتم به راه،
راه، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد.

 به قول اونن یارو دکتره : خوشا به حال سپهری که وقت مردن مرد نه وقت پیری و هنگام جان سپردن مرد .

من وبلاگ نویسی رو گذاشتم کنار . این پست هم از زیر دستم در رفت . بی تابی میکرد اون سررسید . امیدوار باشم یا نباشم آروم شد ...  

/ 0 نظر / 12 بازدید