خدایم چه شد ؟

سلام . مثلا برگشتم . اما چگونه آخر ؟

چندین ساعت است که دارم جز به جز « خدایا فقط تو را دارم » را میخوانم و دیوانه میشوم .

همه را خواندم . حتی به اغلب کامنتهای آن زمان سر زدم . چقدر دیوانه میشوم .

من دوست دارم برگردم به « خدایا فقط تو را دارم » و همان آقا باشم .

دلم برای آنروزهای خودم و نوشته هایم یک ریزه شده است .

شبها غنیمت خوبی است برای گریستن . من چقدر تغییر کرده ام !

نفهمیدم از کجا شروع شد که خدا را گم کردم . کمکم کنید ....  خدا کجاست ؟

تمام لحظه لحظه ام در آنجا از سال ۸۲ پر از خداست

من چه کرده ام ؟ خدایم چه شد ؟ کجا رفت ؟ یا من رفتم ؟ کمکم کنید

چرا اینطور شد همه چیز ؟ 

من خودم را دوست ندارم . من آن آقای خدایا فقط تو را دارم را دوست دارم

او را به من بدهید . تو را به خدای بزرگ او را به من برگردانید .

یاد این نوشته ام در آنروزها افتادم :

وقتی که فراموش شدم !

امروز يک روز عادی است. يکی از همان روزهايی که صبح با عجله از خواب بيدار ميشوم.

شير و نسکافه ام را سر پا ميخورم. رغبتی برای سر کشيدن چای مانده در فلاسک هم ندارم.

قرصهای آرامبخش را با يک ليوان بزرگ آب فرو ميدهم و ميروم به جنگ زندگی !

توی تاکسی مطابق معمول سر پنجاه تومان کرايهء اضافی بحثم ميشود و توی دفتر هم بدون توجه به

شيطنتها و شوخی های دخترهای جوان مينشينم پشت ميز و شروع ميکنم به انجام دادن کارها.

سندها بايد سريع و دقيق تنظيم شوند. به موسسه چه مربوط که من هزار و يک مشکل دارم و

شبها نميتوانم بخوابم؟ اينجا محل کار من است و من ِ در محل کار  سوای  از من ِ در خانه است  

من  تنها بايد به وظايفم عمل کنم.

عقربه های ساعت به تندی از پی هم ميروند و وقت نهار ميشود. دخترها ظرفهای غذايشان را

بر ميدارند و ميروند در اتاق کوچک تایپيست. در را ميبندند و شروع ميکنند به خنديدن و جوک گفتن !

من ؛ اما سر جايم هستم. حوصله ء شان را ندارم. حرفهايشان برای من و سن من خيلی دير است !

شايد ده سال پيش حضور در جمعشان برايم جالب بود ولی حالا نه !

ساندويچم را سق ميزنم . با حسرت به شيشهء نوشابهء همکارم نگاه ميکنم . دلم ميخواست

جسارت ناپرهيزی را داشتم ! گوشی را بر ميداشتم و به آبدارچی ميگفتم يک قوطی فانتای اصل بخرد !

ولی نه ! به خودم قول داده ام به تصميمم پايبند باشم. کمی ـ چيزی در حد يک سوم قاشق غذاخوری

شربت پرتقال را توی ليوان آبم حل ميکنم و سعی دارم نهايت لذت دنيا را ببرم !!!

با خودم ميگويم : همين هم غنيمت است !...

دخترها تعارف ميکنند ! اما من حسش را ندارم ! دلم ميخواهد زودتر به خانه برگردم ؛ روی کاناپه دراز

بکشم و شايد هم به قول آقا داوود: يک روز هم ترمپت بزنم تا چهار روز عقب نمانم !

خودم را به خانه ميرسانم . وقتی کليد را توی قفل در ميچرخانم يادم ميافتد که امروز روز تولد من است.

برميگردم از پله های اين آپارتمان شبه قفس پايين !يک دسته گل يخ برای خودم ميخرم !

با يک کارت تبريک که رويش مينويسم : پسر ! تولدت مبارک !!!

به خودم دلخوشی ميدهم شايد کسی مرا از ياد نبرده باشد و با پيغامی و يا ايميلی تبريکی گفته باشد!

اما چراغ سبز دستگاه منشی تلفنی همچنان روشن است و اثری از چشمک ديده نميشود !

در يخچال را که باز ميکنم.به ياد مردم اتيوپی ميافتم.  اما هنوز بهترين نعمت خدايم در يخچال هست:آب

هيچ ایميلی هم برايم نيامده ! وبلاگم را نيز باز ميکنم ! کامنتها هم اغلب کپی است !

هيچ کس حالم را نپرسيده ! در اين گير و دار نويسنده ئ ايميل هم به مانتوی تنگ گير داده است !!!

با خودم ميگويم: اصلا به من چه که شما دخترها چگونه لباس میپوشيد ! اصلا نپوشيد !!!

به لينکها که نگاه ميکنم به ياد روزهای دور ميافتم: يکی يکی از بالا ميخوانم:

ارتفاع پست؛ خندهء اجل؛ رضا موتوری؛ تنها تر از خدا؛ بانوی ارديبهشت؛ هوای شرجی؛

 کشکول جوانی ؛ فرزين و ....لينکها نيز مرا فراموش کرده اند !

ترمپتم را بر ميدارم و  با آهنگ سربداران خودم را به دار ميکشم !!!

 
/ 59 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خون

آمدم برای نماز صبح ناگاه دلم برای همان غربتی که سعید هم نام برده سوخت . صرف نظر از سعيد که نه يک دوست مجازی و بلکه سالها رفيقی در عالم حقيقت بوده است حرف ميزنم . من سوال دارم : چرا حتی یک مرد هم اينجا پيدا نشد حريم اين وبلاگ رو نگه داره ؟ آخه اينجا که فقط حريم من نبود ؟ وقتی شمايی که ميايی اينجا و اون الفاظ کذايی رو ديدی چطور دلت اومد سکوت کني و يا به قول سعيد خوشحال بشی و بترسی برادر؟ چرا اونايی که ادعای برادری و رفاقت ميکردند خوندند و ساکت موندند ؟! من از شما سوال ميکنم چطور يک مرد پيدا نشد ؟ چطور بهار بايد بياد از حريم اينجا دفاع کنه و تو برادرم ساکت بمونی ؟!! کدام تعصب به تو اجازه داد تا فرياد خواهرت که حريمی بس شکننده و ظريف و در تيررس خطر داره رو بشنوی و سکوت کنی ؟ به خاطر من نه برادرم به خاطر خواهرت ديگر چرا ؟؟ چقدر راحته بعضی وقتها رويمان را آنطرف کنيم و باور کنيم که هيچ نديديم و نشنيده ايم ! کجا رفته آن تعصب برادر من ؟ به خدا به خاطر من نه به خاطر خودت که آمدی خواندی و چشمت را بستی و رفتی ؟

خون

رنج اين حکايت آنجاست که پسورد وبلاگ را سعيد ندارد اما آن را پيدا ميکند ! و برادر ديگری قبلا پسورد برايش در مسنجر پی ام شده بود اما اما و اما دريغ ... ! هميشه ساده ترين راه کنار کشيدن از حوادث پيشامده است و خود را قايم کردن و دور کردن ؟؟ چه ساده است که خود را کنار ميکشی و هر طور که باد بوزد غوطه ميخوری ! پیشنهاد آنست که : آنها که خود را دوست و برادر میپندارند اول برادری خويش را اثبات کنند و بعد ادای رفيق گرمابه و گلستان را به نمايش گذارند . فکر ميکنم همين اشاره کافي باشد . يا حق مددی

*•. .•* *•. رها تنهای تنها .•* *•. .•*

اوه اين مدته اينجا چی گذشته ! بی خيال آدما وقتی زورشون نمی چربه و هيچ کاری از دستشون بر نيماد و پيش وجدان خودشون می دونن که مقصرن تازه يادشون مياد واسه دفاع از خودشون و رفتار و هر چيز ديگه ای شروع کنن به فحاشی ... علی اقا شما که خودتون می دونين خدايی هست ... پس واگذارشون به خدا ...

فرهاد

ايهاالناس... بدانيد و آگاه باشيد که مخاطب تمام اين اشارات و شکايات علی آقا من هستم... فرهاد... آره... علی راست ميگه... برادر هم برادرهای قديم... ممنون!