عشق حرفه ای

اینگونه نوشتم :

نميدانم!شايد گذشته از ذهنت پاک شده است!و شايد هم...حالا که قصه تمام شده؛ چشمانت را ببند؛کمی به عقب تر برگرد؛اگر چه گذشته ها گذشته و هرگز نمی توان به روزهای خدايی برگشت!نگو که از کشتن من لذت بردی!من نمیخواهم بمیرم!حتی اگر يک لشکر شکست خوردهءدل در اين دنيای پر از آلودگی داشته باشم!حتما رسم ديرينه کشتن؛ سخت ترين کار دنيا بود.و چشمان من همان چشمانیکه به تيرگی شب می ماند؛ به خوبی اين صحنه ها را ديد!و نميدانست که قصه های افسانه ای عشق را باور کند يا وقايع آن روز را!و تو لبخند به لب داشتی و من گريستم.مدتهاست که خون دل می خورم؛اما نه از دست تو؛ از دست زخمهايت که بی رحمانه بر تنم تزريق ميشوند!عاشق؟ تو مجنون قصه بودی اما آن شب سند شکست عشق را با خون من امضا کردی!بی خيال!!!عشق هم مثل فوتبال حرفه ايست!!!!!اما آنچه تو کردی حرفه ای گری هم نيست!!!!!

/ 29 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

به دور از هر نوع کنایه یا زخم زبون و ... حرف میزنم . به قول خودت ، حرف ساده ی دل میزنم . نمیدونم چرا دارم جواب میدم . به نظرم اصلا درست نیست که تو این فضا یک حرف تو بزنی و یک حرف من و همین طور بخوایم جواب حرفهای همدیگرو بدیم . اما دارم مینویسم چون شاید فکر کردم چاره ای جز این کار ندارم . و شاید دلیل اصلی ترش این باشه که دلم از حرفات خیلی گرفت . خیلی زیاد و شکست . البته مهم نیست چون حقمه ، این شکستن در مقابل بلایی که گفتی به سر دلت اوردم هیچه . اما توی گفته های تو هم حرفهایی بود که بدجوری عذابم داد . الان چند ساعتی از زمانی که حرفهات رو خوندم میگذره اما هنوز هم نتونستم آروم بشم . باز هم حقمه .

...

ببین ، شما بارها و بارها در جای جای نوشته ت گفتی : توهین ، ناسزا ، فحش ، دشنام ، حرفهای دور از ادب و ... . این افرادی که این نوشته ها و حرفها رو میخونن اکثرا دوستان تو هستن و روی تو تا حدی شناخت دارن . اما هیچ کدوم من رو نمی شناسن . من وقتی خودم رو جای اونها میذارم ، میبینم که با توجه به این حرفهای تو، از ... تو ذهنم فقط میتونم یک تصویر بسازم : یه دختر دروغگو ، فریب کار و گول زن ، بازیگر ، خائن و البته کسی که به راحتی به دیگری وعده ی دروغ داده و از همه مهمتر فحاش و بی ادب . علی ! من بد و بی معرفت . اما تو چرا ؟؟؟ این با معرفت و انصاف ِ تو سازگاره که در مورد من این طور تصور بشه ؟ من واقعا این طورم ؟؟؟ علی به خدا این انصاف نیست . من هیچوقت نخواستم دانسته و آگاهانه به تو تهمت بزنم . به خدا نخواستم . اما حساس بودن ِ بیش از حد معمولم باعث میشد که از کوچکترین رفتارهات بزرگترین برداشت های نادرست رو بکنم و برداشتم رو به زبون بیارم و تو هم ( البته حق داشتی ) اسم اون رو تمهت بذاری .

...

میگی که من روی برداشت اشتباهم پافشاری می کردم . خودت هم شاهدی که پافشاری من مربوط به وقتایی بود که قبلش ازت به شدت دلخور و ناراحت بودم و به خاطر همون ناراحتی نمی تونستم با خودم راحت کنار بیام . در مورد توهین ، ناسزا ، فحش ، دشنام و ... هم بدترین حرفهایی که من به شما زدم شامل این دو مورد بود ( ببخش که اینجا مینویسم ) : پست و نامرد ( دومی رو خود تو هم تو حرفات استفاده کردی ) . اینها خیلی آزار دهنده ان . اما باور کن که اسم اینها در نظر عامه ی مردم بدترین و زننده ترین فحشها و توهین ها نیست . البته نظر تویی که اینها رو می شنوی مهمه اما وقتی اینجا می نویسی و اینقدر هم تکرار میکنی و دیگران هم می خونن ، دید اونها هم اهمیت پیدا میکنه .علی !!! اینجای حرفات به قول خودت خیلی تلخ بود . خیلی بیشتر از خیلی . تو رو خدا از دوستانت سوال کن که با خوندن بدترین و زننده ترین فحشها و توهین ها و دشنام ها و ... که در نوشته ات چند بار این عبارت رو تکرار کردی ، چه نوع کلماتی رو در ذهن میارن ؟

...

اعتراف میکنم که در این مورد این من بودم ، این حساسیت زیاده از حد من بود که باعث خراب شدن کارمون میشد . حساسیت ِ عذاب دهنده ای که اگر هم میخواستم باهاش مبارزه کنم احساس میکردم دارم خودفریبی میکنم. یه دنیا محبت میکردی اما یه رفتار ناخوشایند برام نشونی میشد از اینکه دوستم نداری و بعد از اون اگه ازعشقت نسبت بهم حرف میزدی احساس میکردم حرفات حقیقت نداره و واقعیت اینی نیست که به زبون میاری . اما خودت هم شاهدی که هیچوقت بهت نگفتم در مورد احساست داری بهم دروغ میگی ، تو رو خدا منصف باش ( هستی ) . همیشه میگفتم : " شاید خودت هم درست نمیدونی که احساست چیه ... آخه حرف و عملت با هم مطابقت ندارن ( البته از نظر من ) . "

...

من وقتی که از نفرین حرف زدم گفتی ببین تو چه شرایطی بوده و تو چه موقعیتی من حرف نفرین رو زدم . پس چرا خودت نگاه نمیکنی ببینی من تو چه شرایطی این کلمات رو استفاده کردم . فکر نمیکنم لاز م باشه بگم که چه شرایطی ... خودت میدونی و همین کافیه . به خداوندی خدا من نه دروغ گفتم و نه وعده ی پوچ دادم . زمان کوتاهی دلم آروم بود و خیالم تا حدی آسوده . مشکل من با تو و با این عشق ، از زمانی شروع شد که احساس کردم باید یه جوری وجودش بهم ثابت بشه . نمیخوام قدر نشناس باشم . اعتراف میکنم که تو از محبت کم نمیذاشتی ، اکثر وقتها با گذشت و مهربون بودی اما از حساسیت بیش از حد من هم هیچکس به اندازه ی خوده تو باخبر نیست . یه جاهایی ، یه رفتارهایی یه حرفهایی ، بروز دادن یا ندادنشون ، گفتن یا نگفتنشون برام خیلی اهمیت پیدا میکرد ... به زعم خودم نشونی بود . نشونی از بودن یا نبودن عشقت . این "مشکل" ِ من بود اما به خداوندی خدا قسم که "بهانه" ی من نبود ؛ حقیقتی بود تو وجودم که خودم رو بیشتر از تو عذاب میداد .

...

علی هیچکس از زندگی عاشقانه بدش نمیاد . به خدا من هم دیوانه نیستم که در حالی که از عشق تو نسبت به خودم مطمئنم و بهش ایمان کامل دارم ، بیام و از روی ستمگری همه چیز رو با دست خودم خراب کنم . آخه ویرانیش که فقط برای تو نیست ، خودم هم سهیمم . بارها و بارها و بارها گفتم و باز هم میگم : تمام مشکل من با تو، ثابت نشدن کامل عشقی بود که ازش حرف میزدی . اون هم قبول دارم که عمده ی مشکل از خوده من بود که نسبت به هر رفتار هر چند کوچیکی که برام ناخوشایند بود بیش از حد معمول حساس بودم و بدبینانه و از نظر تو کاملا اشتباه برداشت میکردم .

...

من گفتم که می مونم و قبول هم دارم که نباید زیر عهد و پیمان زد اما تو بگو با یه دل ناآروم که وقت و بی وقت تو رفتارها و حرفهای طرف مقابلش نشونی از بی عشقی پیدا میکنه آیا موندن ممکنه ؟؟ به خدا موندن من با این وضعیتم یه دروغ خیلی بزرگ بود به تو و به احساس خودم . چه موندنی ؟؟ چه بودنی ؟؟ بودن و موندنی که اکثر اوقاتش صرف دعوا و ناراحتی و دلخوری ناشی از همون ناآرومی ها میشد ؟ زیر قول زدن اصلا درست نیست ولی من چه باید میکردم وقتی نمیشد که بمونم . خیلی بی انصافی کردی به خدا اگر اینها رو بخونی و بگی بهانه اوردم . آخه تو عشق چه چیزی میتونه مهمتر از آروم بودن و مطمئن بودن دل ِ آدم نسبت به احساس طرف مقابلش باشه ؟؟؟

...

ببین اگر به قول تو من بخشش تو رو قدر ندونستم و باز هم از نفرینت دم زدم ، به این خاطر بود که حرف از بخشش زدنت برام قابل هضم نبود . با خودم فکر کردم چه طور کسی که قبلتر در وضعیتهای مشابه همیشه از نفرین حرف میزد حالا در وضعیتی به مراتب بدتر از اون موقعها ، از بخشش حرف میزنه ؟ به علاوه من نگفتم باور نمیکنم گفتم باور نکردنیه یعنی باورش خیلی مشکله . این رو نمیخواستم بگم ، ببخش که میگم : من چند هفته پیش ، تو اون غروب بارونی که تو خیابون از شدت گریه نمی تونستم حرف بزنم به زحمت چیزهایی گفتم و بعد هم ازت خواستم به خاطر تمام حرفهایی که در گذشته زدم و میگی تهمت بوده ( که به خدا ناخواسته هم بوده )، منو ببخشی . اما تو چی گفتی ؟ گفتی : " گریه میکنی و این جور حرفها رو میزنی که همه چیز رو به نفع خودت تموم کنی . از یاداوری این خاطره ی تلخ هیچ قصدی نداشتم جز اینکه بگم خوده تو هم مثل من تو قضاوتت و باور کردن یا نکردن گفته ی طرف مقابلت دچار اشتباه شدی .

...

همون طور که اون حرفهای من که هنوز هم میگم از ته دلم بودن ، برای تو قابل قبول نبود و فکر کردی که... حرف بخشش تو هم برای من قابل قبول نبود و فکر کردم این رو میگی تا هیچ بدی ای ازت برجا نمونه و من تنها مقصر جریان باشم . من حرفهای ناراحت کننده و آزار دهنده داشتم اما قبول کن که تو هم از این رفتارها بی نصیب نبودی . یادته حتی اشک چشمامم نقش بازی کردن دونستی ؟ علی ، قضاوت نادرست برای همه هست . اما برای مثل من هایی تا این حد حساس مسلما به مراتب بیشتره. به علاوه قرار نیست آدم به هر کس گفت حرفهات رو نمی تونم باور کنم یا اگر اینطوره پس چرا عملت جوره دیگه ایه و حرفهایی از این قبیل ، قصدش چسبوندن وصله ی زننده ی دروغگو به اون شخص باشه . نه . برای هر فردی باور یه سری مسائل از یک شخص به خصوص به دلایلی راحت نیست اینه که اگر اون شخص از اون مسائل حرفی بزنه فرد فکر میکنه که وجود خارجی نداره ، واقعیت نداره . این نه یعنی اینکه اون فرد دروغ میگه . نه ... در مواردی اتفاق می افته که خوده شخص هم ندونه گفتش درست نیست و ناخواسته اشتباه کنه. نتونستم منظورمو بگم . به قول خودت بی خیال ...

Mahdi

سلام خون جان! نه اين گفتمان های من و شما انگاری تمامی ندارد!... خوب ميبينم و ميفهمم که سرت به چيزی غير گرم است! اما ميبايست پاسخت را ميدادم. پنهان نميکنم که از تاخيرت بسيار دلسرد و ناراحت شدم. اما هنوز همان علی هستی و همانقدر گرامی... پايه هم هستم سر فرصت مجالی هم به من دهی تا با تو گلاويز شوم! البته نيتم خير است... آمده بودم مرخصی گفتم حرفی زده باشم تا بعد... يا حق